گذر از فلکه مطهری منو برد به شب یلدا......غرض نقشیست که از ما باز ماند....چه جمله ی آشنایی...چه تکرار ساده ای!!چطور نفهمیدم؟؟!!
چه نقشی باز ماند؟؟
چه نقش آفرینی ظریفی.....
همیشه قبل از اینکه اتفاقی بیافتد باید برای روزنامه آگهی تسلیتی فرستاد.....
همه چیز تمام شد....
نقطه.
پ ن :زندگی همچنان ادامه داره!باید داشته باشه!!
دلم میخواهد پاستیلهایم را در گوشه ی اتاقم چال کنم!!!!تا گاهی اوقات ٬ دور از چشم همه ٬با احتیاط در را ببندم و با وسواسی عجیب به سراغش بروم و با لذت مرموزی بجوم تا به دندانهایم بچسبد!!!مثل تمام زنانگی هایم که حالا مدتهاست همین گوشه پنهانش کردم !!
هیییییییییییییییییییسسسس!از آنها چیزی نگو!!!