نقش



گذر از فلکه مطهری منو برد به شب یلدا......غرض نقشیست که از ما باز ماند....چه جمله ی آشنایی...چه تکرار ساده ای!!چطور نفهمیدم؟؟!!


چه  نقشی باز ماند؟؟


چه نقش آفرینی ظریفی.....




ققنوس

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

آخر خط اینجاست!

همیشه قبل از اینکه اتفاقی بیافتد باید برای روزنامه آگهی تسلیتی فرستاد.....



همه چیز تمام شد....


نقطه.


پ ن :زندگی همچنان ادامه داره!باید داشته باشه!!


می خواهم فـا.حـشــه بشوم !!!!

کسی که متن زیر(رنگ مشکی) رو نوشته من نیستم!!!
قراردادهای رنگارنگ ساده ای که قلقلک میدهند روح آدمهایی که اصلا کودک نیستند...و رویای صادق کودکانه ای که شاید روزی به حقیقت بپیوندد...
حقیقت تلخی که در پس این نوشته آزارم میده را هر روز در خیابان های مرده ی پر تردد که پر است از آدمهای مرده ای که زنده اند٬ کامم را زهر میکند و دلم میخواهد همانجا آب دهانم را تف کنم!!!
به راستی مقصد کجاست؟؟شاید با این روند٬در حوالی همین خیابان های مرده ی پر تردد٬ من هم دیر یا زود تصمیم بگیرم فا.حشه بشوم!!!




موضوع انشاء :   "می خواهید در آینده چه کاره شوید؟ الگوی شما چه کسی است ؟

 شاید اولین باراست که یک دختر بچه ده ساله چنین شغلی را انتخاب کرده است...

متن انشاء :
 می خواهم فـا.حـشــه بشوم !!!! خوب نمی دانم که فـا.حـشــه ها چه کار می کنند ولی به نظرم شغل خوبی است. خانم همسایه ما فـا.حـشــه است .این را مامان گفت . تا پارسال دلم می خواست مثل مادرم پرستار بشوم . پدرم همیشه مخالف است . حتی مامان هم دیگر کار نمی کند .من هم پشیمان شدم . شاید اگر مامان هم مثل خانم همسایه بشود بهتر باشد او همیشه مرتب است . ناخن هایش لاک دارند و همیشه لباس های قشنگ می پوشد . ولی مامان همیشه معمولی است. مامان خانم همسایه را دوست ندارد. بابا هم پیش مامان می گوید خانم خوبی نیست. ولی یک بار که از مدرسه بر می گشتم بابا از خانه آن خانم بیرون آمد. گفت ازش سوال کاری داشته . بابای من ساختمان می سازد . مهندس است . ازش پرسیدم یعنی فـا.حـشــه ها هم کارشان شبیه مهندس های ساختمان است ؟ خانم همسایه هنوز دم در بود. فقط کله اش را می دیدم . بابا یکی زد در گوشم ولی جوابم را نداد . من که نفهمیدم چرا کتکم زد . بعد من را فرستاد تو و در را بست. ... من برای این دوست دارم فـا.حـشــه بشوم چون فکر می کنم آدم های مهمی هستند. مامان همیشه می گوید که مردها به زن ها احترام نمی گذراند .ولی مرد ها همیشه به خانم همسایه احترام می گذارند مثلا همین بابای من . زن ها هم همیشه با تعجب نگاهش می کنند ، شاید حسودی شان می شود چون مامانم می گوید زنها خیلی به هم حسودی می کنند . خانم همسایه خیلی آدم مهمی است . آدم های زیادی به خانه اش می آیند . همه شان مرد هستند . برای من خیلی عجیب است که یک زن رئیس این همه مرد باشد. بعضی هایشان چند بار می آیند. بعضی وقت ها هم این قدر سرش شلوغ است که جلسه هایش را آخر شب ها تو خانه اش برگزار می کند . همکار هایش اینقدر دوستش دارند که برایش تولد گرفتند . من پشت در بودم که یکی از آنها بهش گفت تولدت مبارک. بابا می خواست من را ببرد پارک ، بهش گفتم امروز تولد خانم همسایه است . گفت می دانم . آن روز من تصمیم گرفتم فـا.حـشــه بشوم چون بابا تولد مامان را هیچ وقت یادش نمی ماند. تازه خانم همسایه خیلی پول در می آورد . زود زود ماشین هایش را عوض می کند. فکر کنم چند تا هم راننده داشته باشد که می آیند دنبالش . این ور و آن ور می برند ... من هنوز با مامان و بابا راجع به این موضوع صحبت نکردم. امیدوارم بابا مثل کار مامان با کار من هم مخالفت نکند" .....

پاستیل

دلم میخواهد پاستیلهایم را در گوشه ی اتاقم چال کنم!!!!تا گاهی اوقات  ٬ دور از چشم همه ٬با احتیاط در را ببندم و با وسواسی عجیب به سراغش بروم و با لذت مرموزی بجوم تا به دندانهایم بچسبد!!!مثل تمام زنانگی هایم که حالا مدتهاست همین گوشه پنهانش کردم !!



هیییییییییییییییییییسسسس!از آنها چیزی نگو!!!