وقتی ذهنت پر از ذره ذره تهی شدن و فرو ریختن باشد حتی چیزی برای نوشتن نداری... اون وقت هست که مدام نامجو میخواند و تو در جایی دیگری...جایی که حتی خودت هم نمیدانی کجاست!!
این وقت ها....وقتهایی که حتی اشکی برای ریختن نیست... خیره میشوی به ناکجا...و حساب همه چیز رو فراموش میکنی...زمان...مکان....خودت....
خسته شدم از این مردابی که مدام من رو به درون خودش میکشه .... تلاش ها و دست و پا زدن های من فقط من رو بیشتر فرو میبره....بیشتر فرو میبره...
و من فقط ناظر این حوادثم!!!
هه .. اینکه ببینی فرو میروی و کاری از دستت بر نمی آید درد است .. آخ است .. اما اینکه دستهایی را که برای ِ کمک دراز شده اند را ببینی و نگیریشان عین ِ جسارت است , عین ِ درستیست .. دست ِ یک مشت گرگ ِ در پوستین ِ میش که گرفتن ندارد بانو جان .. شده تا دقیقه ی 90 ِ این رسوا زندگی در باتلاق بمانی , بمان و دست ِ دروغین ِ این رجاله ها را پس بزن .. همت کنیم خودمان رها میشویم و چه لذتیست پشت ِ این رهایی ِ تنهایی .../.
سفر کن..از درون خودت آغاز کن..
در نهایت چیزی در دنیای بیرون تو تغییر نمیکند مگر اینکه تو خود را تغییر دهی..
سلام
در نهایت چیزی در دنیای بیرون تو تغییر نمیکند مگر اینکه تو خود را تغییر دهی..
جمله ی قابل تاملی بود....مرسی
سلام :)
هی هی هی بانو جان وبلاگی جدید احداث کرده ام برای ِ نوشتن ِ فلسفه های ِ بنفشم ../. کوتاه نوشتهایم را در همان وبلاگ ِ قبلی مینویسم و بنفش های طولانی را در وبلاگ جدید ../. جدیدم را لینک کن .. قبلی را هم بگذار سر جایش بماند ../. هر دو را هستم ../.
:) چشم ...و چقدر خوب....
امیدوارم همه چیز د یگه تموم شد ه باشه و فراموش کرد ه باشی
و یه شروع نو رو تجربه کنتی بدون خاطرات تلخ÷
تموم شده و من هم فراموش کردم من ِ قبلی رو!
مرسی