اینجا هوا ابری هست...و من عاشق این فضا هستم که فقط توی پاییز و زمستان تهران میشه دیدش...آخه هوای ابری شیراز اونقدر دلگیر و غم انگیز میشه که تمام غم و غصه دنیا توی دلت جمع میشه و دیگه فرصتی برای لذت بردن از زیبایی خیلی خاص این فضا وجود نداره....اما اینجا وقتی هوا ابری هست ٬ ساعت ها میشینم و از پنجره شاخه های لخت درخت ها رو نگاه میکنم که همچنان سرشون رو بالا نگه داشتن و هیچوقت تسلیم تکرار طبیعت نمیشن....
پرده رو کنار زدم...ایستادم روبروی پنجره ای تمام قد که به خاطر هوای ابری هیچ تصویری از خودم منعکس نمیکنه...تا چشم کار میکنه آپارتمان و پشت بام های جور واجور دیده میشه...و آدم هایی که اینجا همه عجله دارند ...عجله برای رسیدن به چی نمیدونم...حتی نمیدونم چرا هیچوقت نمیرسند....
با یه ذهن خالی از همه چیز به درخت ها نگاه میکنم ....و کودکانه پاستیل میخورم..... و به گذر این روزها لبخند میزنم....
پیرمرد..
نه در اون حد که میگی!!!
از فرط شادمانی
رفتم کنار پنجره ، با اشتیاق ، ششصد و هفتاد و هشت
بار هوا را که از غبار پهن
و بوی خاکروبه و ادرار ، منقبض شده بود
درون سینه فرو دادم
و زیر ششصد و هفتاد و هشت قبض بدهکاری
و روی ششصد و هفتاد و هشت تقاضای کار نوشتم
فروغ فرخ زاد
:)
- : یه شباهت کاغذو آدم ؟
e : جفتشون یه روز زیر خاکی میشن
- : یه تفاوت ؟
e : فتوکپی یه آدم هیچوقت برابر اصل نمیشه
هوم....