فرشته کوچولو گریه میکنه...نمیخوابه...بهونه ی مامانش رو میگیره و من از اینکه هیچ کاری نمیتونم براش بکنم عصبی میشم....میره توی اتاق مامانش...یکی از لباسهاش رو بر میداره و بغل میکنه...محکم....اشک توی چشمهام جمع میشه....رومو بر میگردونم که اشکهام رو نبینه....اون نمیدونه که تازه اول راه جدا شدن از اون هایی که دوستشون داریم هست....
some one
یکشنبه 21 آذرماه سال 1389 ساعت 12:06 ق.ظ