فرشته کوچولو گریه میکنه...نمیخوابه...بهونه ی مامانش رو میگیره و من از اینکه هیچ کاری نمیتونم براش بکنم عصبی میشم....میره توی اتاق مامانش...یکی از لباسهاش رو بر میداره و بغل میکنه...محکم....اشک توی چشمهام جمع میشه....رومو بر میگردونم که اشکهام رو نبینه....اون نمیدونه که تازه  اول راه جدا شدن از اون هایی که دوستشون داریم هست....




نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد