من در این لحظه تصمیمی را گرفتم که مدت ها شهامت گرفتنش را نداشتم....گذشتن از سرابی که میدانستم وهم است اما باز هم میدویدم...


الان حس کسی را دارم که زیر آب شنا میکند....تمام صحنه ها آرام شده اند و..... صدای سنگین سکوت ....رها شدن ...رها شدن ....رها شدن در خلا مطلق...بی وزنی...درست مثل زمان قبل از شکل گرفتن نطفه....


پ ن : بابا...دستان خشنت که نرم ترین تکیه گاه زندگیمه همیشه بالای سرم باشه....

نظرات 6 + ارسال نظر
negar شنبه 5 تیر‌ماه سال 1389 ساعت 03:17 ق.ظ http://zemzemehaykhamooshi.blogsky.com/

سلام
به آغاز خوش آمدی

مرسی کامنتت خیلی بهم حس خوب داد...

toure شنبه 5 تیر‌ماه سال 1389 ساعت 03:30 ق.ظ http://www.toure.blogsky.com

nice..........

دختر شب های برفی شنبه 5 تیر‌ماه سال 1389 ساعت 01:28 ب.ظ

سراب...
نمی دونم چه تصمیمی گرفتی ولی هر چی که هست حتما تصمیم خوبیه چون حس خوبی بهت داده...
پس عملیش کن:)

شاید از بیرون که نگاش کنی فکر کنی الان باید ناراحت باشم...اما به شناختی رسیدم و چیزهایی یاد گرفتم که الان خوشحال و راضیم... :))

Ξ T Ξ Я N ∆ L شنبه 5 تیر‌ماه سال 1389 ساعت 10:37 ب.ظ http://eternal.blogsky.com

میشه دیگه!

ریحانه دوشنبه 7 تیر‌ماه سال 1389 ساعت 08:12 ب.ظ

اقتدار گرفتن تصمیم رو خیلی وقته از دست دادم...
خوشحالم که تو هنوزم داریش

:)منم اولش نداشتم...باید خودت بخوای و یادت باشه که همیشه اولین قدم سخته...

سحر سه‌شنبه 8 تیر‌ماه سال 1389 ساعت 08:59 ق.ظ http://saharri.blogsky.com

همیشه آغاز حس عجیبی است
حسی که نه اینوریه نه اونوری

پ . ن خیلی بهم چسبید
منم این روزها همین حس رو دارم..

اما بعد که بهش دقت کنی یه وری میشه... :)

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد