روز شمار

اولین روز از عهدی که با خودم بستم میگذره....این در واقع چیزی نیست بین من و تو!!این عهد چیزیه بین من و خودم!!!


امروز که خوب گذشت....من میتونم!و این خیلی خوشمزه اس!



نظرات 18 + ارسال نظر
[ بدون نام ] چهارشنبه 5 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 01:31 ق.ظ http://3aban.blogsky.com

سلام.

با هر کس می جنگی... با خودت نجنگ رفیق!

جنگ با خود بهترین کاریه که در جهت پیشرفت خودت میتونی انجام بدی...و این جنگ تنها جنگیه که دوست دارم!

پرستیدنی چهارشنبه 5 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 08:22 ق.ظ http://deeba.blogsky.com

امیدوارم هر روز و هر روز این پست رو توی وبلاگت ببینم
که امروز هم پای عهدم بودم

:) منم امیدوارم

سحر چهارشنبه 5 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 09:49 ق.ظ http://saharri.blogsky.com

دختر ماه!!
چقدر قشنگ و لطیفه این اسم.
اینم آدرس وبلاگ فیلتر شده خدابیامرزر:
sf22761.blogsky.com
یادش به خیر

مرسی هم بابت اسم هم آدرس!

سحر چهارشنبه 5 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 09:52 ق.ظ http://saharri.blogsky.com

اون پست قبلیه جواب پست خودت بود تو وبلاگم
این که الان مینویسم درباره این پستته که الان خوندم(ببخشید ترکم دیگه. حواسم نبود کلا تو یه پست هر چی میخوام بگم بگم)

آفرین. دمت قیژژژژژژ
به خاطر ۲ تا چیز
اول جنگ با خودت
دوم عهد با خودت

همینو میخواستم بگم

سخته ...اما میدونم که میتونم...یعنی باید بتونم....

امیر چهارشنبه 5 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 04:43 ب.ظ http://www.yaghy.blogsky.com

همین که تصمیم گرفتی یعنی میتونی و بیشتر راه رو اومدی
بقیه راه هم قدم های اول و یکی دو روز اولش سخت اگه عادت کنی دیگه هیچ وقت سخت نیست
امیدوارم موفق باشی نه تو این تصمیم بلکه تو تمام زندگیت

مرسی امیر جان!

پیشی بانو پنج‌شنبه 6 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 12:00 ق.ظ

بازم غیبت من و آپ های زیاد تو...
امیدوارم بتونی به عهدت پایبند باشی عزیزم...

:) کجا بودی؟؟

ریحانه پنج‌شنبه 6 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 10:03 ق.ظ http://respina1010.blogfa.com/

عهد ها..جنگ ها..
میدونی خیلی از روش گذشته
آپ هات رو که میخونم یاد جنگا و عهدایی که با خودم داشتم میوفتم
نمیگم بی فایدست که شاید تو بتونی
اما من نتونستم
نشد
دلم نذاشت
دلم پا روی همه چیز گذاشت..حالا من احساس همون خرابه های بعد از جنگ رو دارم

نمیدونم چرا اینقدر کامنتهات یه جوریه...یه جوریه که به من نزدیکه....
اگه نتونم منم میشم خرابه های بعد از جنگ....باید بتونم...باید....باید...

ریحانه پنج‌شنبه 6 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 06:05 ب.ظ

چه جوریه عزیزم؟
میدونی چرا نزدیکه؟
برای اینکه راه دل بعضی آدما با هم یکیه..یه راهه
فکر کنم بی راهه هایی که من و تو رفتیم شبیه هم باشه
اگر خواستی حرف بزنی من همیشه همین جام رفیق

راجع به این موضوع یه پست دارم...من اسمش رو بیراهه نمیذارم!میدونی برای ساخته شدن من ٬اینی که الان هستم باید تک تک این راه ها با تمام اتفاقات خوب وبدش ٬تلخ و شیرینش می افتاد!!اسمش رو خیلی ساده میذارم تجربه!!
مرسی که هستی!!!

ریحانه پنج‌شنبه 6 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 07:46 ب.ظ http://respina1010.blogfa.com/

من نمیدونم از چیزی که الان هستم راضیم یا نه..
الان انگار که معلقم روی زمین و آسمون
انگار که همه چیز هم خیلی فرق داره هم انگار که فرقی نداره
کاش بودنم بتونه کمکت کنه

خب همین که فرق داری نشونه ی خوبی هست که مرداب نبودی و این خوبه!!
بهت پیشنهاد میکنم از چیزی که هستی راضی باش.نه الان!همیشه...و البته بگم این به معنی تلاش نکردن برای حرکت به سمت تکامل نیست!!
تو میگی کاش ٬اما من میگم که بودنت بهم کمک میکنه! چیزهای زیادی برای یاد گرفتن داری!!و مطمئنم من هم برای تو!! :)

ریحانه پنج‌شنبه 6 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 08:50 ب.ظ

خوبه که به دردت میخورم دوستم..
خیلی خستم...
آشپزی هم کردم مامان بابا یه کم احساس کنن دختر دارن
این روزها دنبال آرامش های بزرگ نیستم از بودن کنار خانواده لذت میبرم..از بوی اتاقم از خنکی ملافه ی تختم..
از کتابای کتاب خونم..
حتی ای نروزا از بوی عطر خودم که همیشه توی فضای اتاق پخشه لبریز میشم
این روزا خودمو دوست دارم
مخصوصا از بوی یاسی که شبا توی خونه میپیچه

جناب خدا یه بوس گنده

:) همین هایی که ازشون اسم بردی آرامش های بزرگی هستن عزیزم....

روزی به حرفم میرسی که دیگه نداریشون!!حتی عطرت هم تمام میشه!!

تا میتونی ازش لذت ببر!

ریحانه پنج‌شنبه 6 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 09:01 ب.ظ

عزیز دلم چرا انقدر غم؟
من دیگه غمامو میندازم پشت گوشم
با من حرف بزن
مثل من
من همین صفحه ی روبه روتم
ببین من چه وراجم
حرف بزن باهام
روم خط خطی کن

من دیگه غمی ندارم دوستم!!
با شروع عهدم تمام غمهامو قورت دادم!!
دارم سعی میکنم قوی باشم!!باید باشم!

ریحانه پنج‌شنبه 6 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 09:07 ب.ظ

غورت نده
باور کن من غورت دادم دو سال توی شک بودم
شک و بهت و ناباوری
به در و دیوار چنگ میزدم
غورت نده
باور کن که ویرون میشی

آهنگ های قدیمی فرانسوی گوش میدی؟
همونایی که وقتی داری قهوتو میزه مزه میکنی گوش دادنش بهت لذت و آرامش میده..
یه جوری..یه جور عجیب یه حسی بهت دارم

منظورم از قورت دادن رو توی یکی از پستهام باز نوشتم!!
اسمش گذشته هست!اگه این رو بخونی متوجه میشی که برای خودم حلش کردم!!
راستی شک چیز خوبیه!به قول یکی شک یعنی هنوز وجود داری...

راستشو بخوای تا حالا گوش ندادم!!اگه بهم بدی بد نیست :)

چه حسی؟؟برام جالبه!

ریحانه پنج‌شنبه 6 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 09:15 ب.ظ

حس بدی نیست دوستم
یه حس آشناست
خوشم میاد
اما هم دور هم نزدیک شنیدی؟

حس آشنا.... :) خوشحالم! :*

نه!

ریحانه پنج‌شنبه 6 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 09:23 ب.ظ

با مسافر کوچولو و رنگ گندم آشنایی داری دوستم؟
بعد از مدتها
حالا بوی گندم - یا گندَم،‌ همه جا را بر داشته...(آرومم میکنند)

مسافر کوچولو رو آره اما اون یکی نه!!

ریحانه پنج‌شنبه 6 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 09:30 ب.ظ

من میرم دوستم
یکم تنهایی برام لازمه
خاک خاطرات که توی ریه هام میره نفس تنگی میگیرم
شبت قشنگ
راستی یه سر بلاگم بزن

باشه...
اما فقط بهشون لبخند بزن...
اگه قالبت رو عوض کردی برام باز نمیشه :(((

ریحانه پنج‌شنبه 6 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 09:40 ب.ظ

الان درست شد..مشکل داشت
بازم امتحان کن

مرسی درست شد :*

ریحانه جمعه 7 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 08:27 ق.ظ

سلام دوستم
صبحت قشنگ
خوبی؟
دیشب لابه لای افکارم تو را هم میدیدم

سلام عزیزم!!صبحم همچین قشنگ نشد....امان از درده....
:) من لابلای افکار تو مشغول چه کاری بودم؟

ریحانه جمعه 7 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 11:15 ق.ظ

چرا صبخت قشنگ شروع نشد؟ امان از درد چی؟
لابه لای افکار فقط از دور بهم تبسم میکردی

امان از درد چیز :)

چه جالب چون دقیقا من همیشه با یک لبخند هستم!!

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد