بدم...

دلم میخواهد باز هم بنویسم...باز هم درد رهایم نمیکند....آخر هنوز متولد نشده....


زور....زور....زور....و بازهم بی فایده هست....خیال آمدن ندارد.....

نظرات 5 + ارسال نظر
محمد مزده جمعه 24 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 09:29 ق.ظ http://foulex.blogsky.com

دلم میخواهد باز هم بنویسم...
:)

لونا جمعه 24 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 12:18 ب.ظ

دل منم می خواد تو بازم بنویسی.

....

sahar جمعه 24 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 02:12 ب.ظ http://www.dancersite.mihanblog.com

دوست عزیز سلام وبلاگ بسیار زیبا و عالی داری واقعا لذت بردم . من از وبلاگ نویس هایی مثل شما خیلی خوشم میاد. اگر خواستی منم یه وبلاگ درب و داغون دارم. یه سر بزن . اگر هم خوشت اومد به اسم وبلاگم لینکم کن.ممنونم http://www.dancersite.mihanblog.com

یاغی جمعه 24 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 04:04 ب.ظ http://www.yaghy.blogsky.com

کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد

این درد و بی حوسله گی و نوشتن رو دوست داشتن و واز همه مهمتر امید.
یعنی بودن پس وقتی که هستی این بودن رو باید با تمام وجود حس کرد و ازش لذت برد چون بودن الان بی بازگشت است

نظر قشنگی بود.مرسی

مثل هیچکس جمعه 31 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 03:24 ق.ظ http://paaeez.blogsky.com

هرچی بیشتر زور بزنی سخت تر میشه
تاجایی که غیر ممکن بشه..

اما برای زاییدن باید زور زد!! اگر زور نزنی هیچ وقت نمی زایی

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد