گذشته

تازگی ها زیاد مشروب میخورم و زیاد سیگار میکشم...هر چند به خودم قول داده بودم که دیگه آدم باشم به تعریف بقیه ٬اما شرایط آدم بودن سخت است!!

مثل کسی شدم که در حال سقوط به قعر تاریک آینده هست و میخواد به چیزی چنگ بزنه تا شاید فکر آینده راحتش بذاره...سیل افکار مختلف داره مثل خوره مغزم رو میخوره....

تا حالا نشده بود برای آینده ی خودم نگران باشم...اما حالا نگرانم....کجا دارم میرم؟؟دنبال چی هستم؟؟برگشتم به گذشته...از دیروز تا چند سال پیش...انصافا دردناکه...از شجاعت خودم در موشکافی عمیقش تعجب کردم...اما برای رهایی از چیزی ٬ نباید فرار کرد...باید باهاش روبرو شد...باید تمام گوشه ها و زوایایش را بی رحمانه عریان ساخت....لحظات خوب و بدش را...زشت و زیبایش را...به آدم هایی نگاه کردم که آمدند و رفتند ٬ می آیند و می روند...به آدم هایی که تصور میکردم بدون حضورشان حتی قادر به نفس کشیدن نیستم...اما در کمال ناباوریم همچنان  نفس میکشم!!!به عشق سالهای پیش و شیرین ترین لحظات زندگیم که در حافظ و سعدی گذشت....و اینکه همچنان ظالمانه پسش میزنم...به تجربه های بیشمار....به زمین خوردن ها و بلند شدن ها...از اینی که الان از خودم ساختم راضیم...میدانم دچار لغزش شدم...میدانم زمین خوردم ...اما اگر اینها نبود این آدمی که مورد تحسین همه هست هم نبود...این حس رضایت از زمین خوردن هام عجیب بهم آرامش میده.....و تنها چیزی که نگرانم میکند آینده است..که نکند سنگهایی را که زمینم زد فراموش کنم و پاهایم را بلندتر و محکم تر بر ندارم که به آنها گیر نکند...از تکرار تاریخم واهمه دارم...پس هر روز با خودم تکرار میکنم گذشته ام را تا از یاد نبرم فراز و نشیب مسیرم را.......


خدای من میدونم همیشه پر رنگ ترین نقش رو توی زندگیم داشتی....

میدونم همیشه سعی کردی چشمهام رو باز کنی...

میدونم همیشه بهترین رو برام خواستی...

میدونم همیشه بار اشکهام رو به دوش کشیدی...

میدونم همیشه دستم رو گرفتی که بلند شم....

و میدونم که چقدر ناسپاسم...

بهت اعتماد دارم.

نظرات 21 + ارسال نظر
مهدی جمعه 10 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 06:11 ب.ظ http://spantman.blogsky.com

دقیقا این استراتژی منه تو زندگی که همیشه باید برم تو دل مشکل و اون و حلش کنم نه اینکه ازش فرار کنم اما میدونی تو زندگی مشکلات زیادن واسه همین هم من در بو داغون شدن از بس رفتم و جنگیدم الان مثل یه سرباز پیر شدم....
زندگی شاید برای اوناییکه فرار می کنن قشنگ تر باشه

آخه میدونی با فرار مشکل حل نمیشه..با فرار مشکل یه انبار دینامیت هست که یه روز منفجر میشه ..هرچه بیشتر ازش فرار کنی شدت انفجارش بیشتره...مطمئن باش کارت درسته...

مهدی جمعه 10 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 06:14 ب.ظ http://spantman.blogsky.com

الان من هم توی همچین حسی هستم روزی یه پاکت سیگار و می کشم
اما مشروب گیرم نمیاد و مکان خوردنش هم ندارم شما که می خوری جوری بخور که یه قطرش هم زمین نریزه...
به سلامتی اونایی که تو دریای مردونگی غرق می شن ولی از پل نامردی رد نمیشن

اما میدونیم که کار درستی نیست!!لج بازی با کی؟؟با سلامت خودمون؟؟

مهدی جمعه 10 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 06:16 ب.ظ http://spantman.blogsky.com

ترس از آینده و شکست های دوباره تو وجود همه اونایی که چندبار شکست می خورن اونم تو زمینه های متعدد وجود داره... ازت یاد گرفتم که زیاد سعی نکنم گذشتم و فراموش کنم که البته مثل زندگی کردن با همه درد و رنجا میمونه

اگه فراموش کنی دوباره تکرار میکنی....پس همیشه مثل فیلم بهش نگاه کن....زخم ها التیام پیدا میکنن...مثل اولش تیز و برنده نیستن...اما اگه تکرار کنی باز هم تیز نابودت میکنن.

مهدی جمعه 10 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 06:17 ب.ظ http://spantman.blogsky.com

این جمله ی آخری که نوشتی خیلی عالی بود {بهت اعتماد دارم} آفرین

به این جمله ایمان دارم.

مثل هیچکس جمعه 10 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 08:38 ب.ظ http://paaeez.tk

نمی دونم..
با اینکه باید باهاش روبرو شد من هم به این نتیجه رسیدم پس +
در مورد اینکه یه قطره اش رو هم دور نریزی موافقم..!
گاهی آدم حاظره تو اون لحظه که هوس میکنه همون یه قطره بهش برسه واسش هر کاری بکنه!!

:)

لونا جمعه 10 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 09:47 ب.ظ

نگرانی از آینده کار زمینیان است تو آسمانی باش و در حال زندگی کن.

حق با تو هست عزیزم ..من خودم همیشه به همه میگم در حال باشند...اما خوب نشخوار افکار مسخره همیشه سراغ آدم میاد...

فریاد خونین شنبه 11 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 11:25 ق.ظ http://faryadekhoonin.blogfa.com/

آینده را امروز باید ساخت و دیروز هر جه که بوده باشد باید از آن درس گرفت و راه تازه و آغازی نو را باید پیمود

ممنون از حضورت.موافقم

پسر خوب شنبه 11 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 06:39 ب.ظ

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم
گفتی: فانی قریب
من که نزدیکم (بقره/۱۸۶)

گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم... کاش می‌شد بهت نزدیک شم


گفتی: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵)


گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!
گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لکم
دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲)



گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشی
گفتی: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه
پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه کنید (هود/۹۰)



گفتم: با این همه گناه... آخه چیکار می‌تونم بکنم؟
گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
مگه نمی‌دونید خداست که توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌کنه؟! (توبه/۱۰۴)



گفتم: دیگه روی توبه ندارم
گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
(ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳)



گفتم: با این همه گناه، برای کدوم گناهم توبه کنم؟
گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳)



گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟
گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله
به جز خدا کیه که گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵)



گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌کنه؛ عاشق می‌شم! ... توبه می‌کنم
گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم اونایی که پاک هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲)



گفتم: الهی و ربی من لی غیرک
گفتی: الیس الله بکاف عبده
خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟ (زمر/۳۶)



گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیکار می‌تونم بکنم؟
گفتی:

یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما

سلام
متنت رو که خوندم یه حال دیگه ای شدم نمیدونم چه جوری !
ولی یاد این متن افتادم که هر وقت میخونم تازه میشم, نو میشم !
نمیدونم ربطی به پستت داره یا نه به هر حال قبولش کن.

قبولش میکنم و مرسی که این رو برام نوشتی.اما باید بگم من به این چیزها اعتقاد ندارم!بازهم ممنون

پسر خوب شنبه 11 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 10:30 ب.ظ

میشه بدونم منظورتون از این چیزها چیه؟

همین جمله هایی که به زبون عربی یا بهتر بگم از قرآن نوشتی.

پسر خوب یکشنبه 12 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 11:46 ق.ظ

یعنی شما منظورتون اینه که به خدا اعتقاد نداری ؟

حتما دارم...اما خدای ما با هم فرق داره.

پیشی بانو یکشنبه 12 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 05:48 ب.ظ

داری با خودت چی کار می کنی عزیزم؟
آینده همین امروزه همین لحظه هایی که داری این طوری می گذرونیش...

میدونم....اما....

مهدی ربیعی یکشنبه 12 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 09:27 ب.ظ http://www.ghalamdoon.com

سلام
حس این روزهای من هم بی شباهت به این حرفایی که نوشتی نیست
بعضی وقتا آدم میمونه که چرا اجازه داده کارش به این نقطه برسه
ولی به هر حال این روزا هم میگذرن

مرسی از حضورت....میگذره اما چه گذشتنی....

پیشی بانو دوشنبه 13 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 10:15 ق.ظ

اما چی؟
حیفه دختر به این خوبی نیس که روزاشو اینطوری تلخ بگذرونه؟
شاد باش گلم باور کن اگه شاد باشی اگه به زندگیت لبخند بزنی زندگی هم بهت لبخند می زنه...

لطف داری خانوم!!!میدونی گاهی اوقات فکر میکنم هیچ کس به اندازه ی من شاد نبوده....اما این تلخی ها لازمه تا یه انسان ٬انسان بشه....مرسی از نظرات زیبات.

پسر خوب دوشنبه 13 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 10:55 ق.ظ

ولی خدای هیچ کسی با هم فرق نداره !

!!!!!!!!!


این از اون حرفا بودا....اولین کسی هستی که اینو میگه....

مثل هیچکس دوشنبه 13 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 09:30 ب.ظ

به این دوست عزیز (پسر خوب) پیشنهاد می کنم کتاب "بیست و سه سال"
اثر علی دشتی رو بخونه

مرسی از پیشنهادت..منم سعی میکنم بخونمش.

پسر خوب سه‌شنبه 14 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 11:32 ق.ظ

مرسی از دوست گرام (مثل هیچکس)
من هیچ اطلاعاتی در این موارد ندارم فقط به نظر خودم اینکه خدا ما با هم فرق داره و من به این کلمات عربی که قران باشه اعتقاد ندارم شاید منظور رو یه جور دیگه ای برسونه.
خدایی که شما میگید فرق داره شاید از نظر هر کس یه تفاوت هایی داشته باشه اون تفاوت ها به خاطر تفکرات هر فرده نه اینکه خدا فرق داره
بازم میگم این نظر منه و شاید همش اشتباه باشه
مرسی

پسر خوب عزیز حرفات یه جورایی همو نقض میکنن.بهتره اون کتاب رو بخونی شاید نظرت عوض شه.

ضمن اینکه تفکرات هر فرد خدا رو میسازه!!نه تفکرات یک فرد برای بقیه خدا میسازه!!!

پسر خوب سه‌شنبه 14 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 08:49 ب.ظ

شما ببخشید !!

!!!!!

ترلان چهارشنبه 15 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 04:16 ب.ظ

چیزی شده؟خوبی؟من سر میزنم گاهی.ولی کلا زندگیم شلوغ شده..واسه اینه که نیستم.

:) چقدر خوبه که زندگیت شلوغ شده....مرسی که میای.چیز که زیاد شده...

مثل هیچکس پنج‌شنبه 16 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 07:55 ب.ظ http://paaeez.glxblog.com

فکر کردم اونقدر اعتقاد داری که سعی داشتی حرفهات رو با اون تایید کنی!

ندیده بودم کسی با چیزی که بهش اعتقاد نداره سعی در بیان منظورش داشته باشه،
در کل دختر ماه هم درست میگه که حرفهات با هم تنهاقض داره
ما که متوجه نشدیم بلاخره خدامون با هم فرق داره یا نداره؟! (مهم نیست)

و در رابطه با این حرفت(اون تفاوت ها به خاطر تفکرات هر فرده نه اینکه خدا فرق داره
بازم میگم این نظر منه و شاید همش اشتباه باشه)
یه جورایی موافقم!

..
دختر نمی نویسی~!

اومدم جواب بدم ٬چیزی به ذهنم نرسید....

به زودی....

Ξ T Ξ Я N ∆ L جمعه 17 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 05:12 ب.ظ http://eternal.blogsky.com

شاید از احوال زمین است،
از کار دنیا،
شاید از ماست که این همه عبور ثانیه ها و نورها و کوچه ها را از یاد برده ایم.
فرار ...
جای ساده گریزگاه عدم،
جا پای درختان بی سر و ته که ریشه هاشان در هواست.
ما تشنه ایم،
گرفتاریم ...

شهره سه‌شنبه 21 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 10:07 ب.ظ http://bahaneh-666.blogfa.com


سلام خوبیییییییییییددوست عزیز من از وبلاگ به روایت یه زن باهات اشنا شدم
دعوت به یه تولد شدید خیلیییییییییییییییی خوشحال میشم بیای به این ادرس که بالا گذاشتم نوشتم لطف می کنید بیاین با چند نظر قشنگ خوشحالم کنید تولد دایی محسنه تو گلهای کاغذی
ممنون وبلاگی ادرسشو گذاشتم بیا منتظرتمااااا[لبخند]

:)

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد