این عکس برام ایمیل شده بود با عنوان عکس منتخب ماه....





میدونی کوچولو این عنوان خیلی ظالمانه هست..میدونم...


میدونی باید خیلی زودتر از اینها به این کلمه ی 3حرفی لعنتی عادت میکردی...

درست وقتیکه تو رو ناخواسته از محل زندگی 9 ماهه ات که فقط سکوت مطلق بود وارد این دنیای جدید کردن باید عادت میکردی کوچولو.....


میدونی ....خودم رو جای تو گذاشتم...خنده داره ....میدونم...بین من بودن و تو بودن فاصله هاست......


تو نیازی به ترحم نداری...دلسوزی هم همینطور...اینو توی همون یه لحظه ای که جای تو بودم فهمیدم....


خیلی وقته برای اتفاقاتی که اطرافم میوفته دنبال دلیلی که بتونه قانعم کنه نمیگردم...اگر بگردم از روی عجز و ناتوانی مثل همیشه بهش رنگ اعتقاد و مذهب میزنن و من از همه ی این رنگ های سیاهی که من رو توی خلاء مطلق رها میکنه حالم بهم میخوره....

نمیگم چرا........


میدونی کوچولو.... عاشق دستاتو دقتت شدم....میدونی چقدر زیبایی ؟؟؟

دنیا برام شده مثل پرده ی سینما...من جزو خیمه شب بازیهای چینی شده ام که سایه هایی هستند روی پرده...من فقط با سایه ها نشست و برخاست دارم.....

باز هم گاندی


 
دیدگاه زیبای گاندی: 7 مورد خطرناک!

دیدگاه زیبای گاندی: 7 مورد خطرناک!


از نظر گاندی هفت موردی که بدون هفت مورد دیگر خطرناک هستند:

1-ثروت، بدون زحمت
2-لذت، بدون وجدان
3-دانش، بدون شخصیت
4-تجارت، بدون اخلاق
5-علم، بدون انسانیت
6-عبادت، بدون ایثار
7-سیاست، بدون شرافت
این هفت مورد را گاندی تنها چند روز پیش از مرگش بر روی یک تکه کاغذ نوشت و به نوه‌اش داد.
 به راستی چند درصد از ما هر دو را با هم داریم؟؟؟!!!

من؟؟؟

داشتم پست های قبلی رو میخوندم...احساس میکنم نویسنده اش رو نمیشناسم!!!از این همه نوسانات احساسم تعجب میکنم...نمودار احساسیم سینوسی شده،حالا هم که چند روزه نزولی....این من نیستم!!!اینکه نمیتونم دلیلش رو پیدا کنم داره اذیتم میکنه....

خیلی وقته منتظرم یکی بپرسه چته.....

خیلی وقته پرم از حس نیاز به دوست داشته شدن و متعلق بودن!!!

خیلی وقته دوست دارم زن باشم!!!با تمام احساسات و نیاز های یک زن!!بدون ترس از ناراحت کردن کسی....

خیلی وقته دوست دارم خوب نباشم...بعضی وقتها باید بد بود...باید دروغ گفت...باید فیلم بازی کرد...افسوس که هیچ وقت بهم یاد ندادن....خودم هم یاد نگرفتم!!!

خیلی وقته دوست دارم فریاد بزنم که متنفرم از عادی شدن!!عادی شدن خودم ،رابطه ام و هر چیزی که منو به اطرافیانم پیوند داده...

مطمئن نیستم اگه خودم شروع به صحبت نمیکردم کسی میپرسید چرا اینجوری شدم!!شروع کردن سخته...اما از انتظار یک اتفاق سخت تر نیست...میدونی که چقدر از انتظار متنفرم!!!

من دور شدن رو دوست ندارم...من فرار کردن  رو دوست ندارم...اما الان دقیقا دارم همین کار رو میکنم.. و این یعنی عجز ...یعنی ناتوانی!!!...من میخواستم باشم..حرف بزنم...اما تمام حرفام شده بود دفاعیه!!خنده داره، نه؟؟؟و ما چه راحت قضاوت میکنیم...چه راحت محکوم میکنیم...و باز مثل همیشه فراموش میکنیم...

من نمیخوام قضاوت کنم...محکوم کنم ...و فراموش کنم!!!

دور شدن یعنی دور شدن!!هر طور دیگه که معنیش کنی باز هم یعنی دور شدن...اما مگر راه دیگه ای هم هست؟؟مگر دستی برای کمک دستهایم را گرفت؟؟اصلا کمک هیچ...مگر کسی فهمید توی دلم چی میگذره؟؟این ها همه دست و پا زدن من هست برای غرق نشدن و فرو نرفتن...و شاید هم دقیقا برای غرق شدن و فرو رفتن در تو!!!!

من دور شدن رو دوست ندارم...من خیلی گیجم...خیلی تنها...نمیدونم آخر این حماقت چی میشه...فقط امیدوارم در آینده پشیمون نشیم که میشد کاری کنیم اما نکردیم!!!